پایگاه خبری فانوس | خبری تحلیلی اجتماعی فرهنگی سیاسی | سرباز شدن، برای سر باختن است...

دیدار با خانواده شهید سعید شکریان دهکردی

سرباز شدن، برای سر باختن است...

سرویس فرهنگی و هنری - ماجرای سعید شکریان دهکردی، ماجرای یک خدمت سربازی است که سی سال طول کشید. ماجرای چشم انتظاری‌ها و اشک‌ها...

فانوس _ سروش ستایش : پشت چشمانشان غم نشسته است. هنوز رد اشک را می‌توانی به وضوح در چهره رنج کشیده‌شان حس کنی. سی سال منتظر برادر بوده‌اند و او اکنون باز آمده است. اما دیگر دستی ندارد تا بتواند خواهرانش را در آغوش بگیرد، چرا که در یک معامله الهی، نه تنها دستها، که جانش را تقدیم راه مولایش حسین ابن علی (ع) کرده است.

روی تکه کاغذ جلوی رویم چه شعر زیبایی نوشته است. می‌خوانم و بیشتر ذهنم مشغول می‌شود:
تا اول و آخر سفر باختن است                       
در بازی عشق برد در باختن است
از پیکر بی سرم تعجب نکنید                       
سرباز شدن برای سر باختن است
نشسته‌ام منتظر تا خانواده شهید بیایند و آه که این ثانیه‌ها چقدر طول می‌کشد! و ناخودآگاه یاد کسانی می‌افتم که سی سال است منتظر جگرگوشه‌ خودشان بودند.

وقتی برای مصاحبه می‌آیند، مردی آرام در گوشم می‌گوید که «دو روز است که یکریز گریه می‌کنند. حواست باشد که سوالی نپرسی که دوباره اشکشان سرازیر شود.» نمی‌دانم به او چه بگویم؟ خودش هم می‌داند هر چه بپرسم لاجرم یاد برادر می‌افتند...

شهید والامقام "سعید شکریان دهکردی" فرزند مصطفی، متولد سال 46 و اعزامی از استان خوزستان است. این شهید بزرگوار سال 67 به جنگ اعزام و در درگیری تک دشمن 67، منطقه عملیاتی زبیدات به درجه رفیع شهادت نائل شد.

مریم شکریان خواهر کوچکتر شهید سعید شکریان دهکردی سر صحبت را باز می‌کند: «ما سه خواهر و چهار برادر بودیم. سعید فرزند پنجم خانواده بود. ما آن‌زمان در اصفهان زندگی می‌کردیم و جزء طبقه متوسط و مذهبی بودیم. سعید تا دوره راهنمایی درس خواند و بعد هم کار و درس را کنار هم پیش برد. تا آن‌که جنگ شروع شد.»

خواهر بزرگتر شهید هم اینجاست. کسی که به قولی حکم مادری برای خانواده‌اش داشته است: «سعید دیگر آرام و قرار نداشت. دوست داشت زودتر به جبهه برود. دفترچه سربازی‌اش را گرفت و رفت... تا امروز، که بالاخره پیکرش به وطن بازگشت.»

گوشه چادرش را به چشمانش می‌رساند. فهمیدم که همین قدم اول نتوانستم به قولی که به آن برادر داده بودم وفا کنم. داغ بر دل بسی سنگین و جان فرساست. شاید هجوم آرزوها و خاطرات است که این‌گونه بی‌امان اشک را به مرداب چشم هدایت می‌کند: «اگر سعید الان اینجا بود پنجاه سالش بود. بچه داشت... نوه داشت...» «خیلی مهربان بود. با وجود آنکه کم حرف بود، محبت را در عمل و رفتار با اطرافیان نشان می‌داد. رفتارش با بزرگترها و کوچکترها الگو بود.» یاد پدری که حالا در قید حیات نیست می‌افتند و از اخلاق نیکویش که روی سعید تأثیر گذاشته بود حرف می‌زنند: «پدرم بسیار آداب دان بود و ادب را به عنوان یک میراث برای کل خانواده باقی گذاشت.»

همه چیز برایشان گویا خاطرات سعید را زنده می‌کند. از نامه های سعید تعریف می‌کنند و محبتش به خواهرزاده‌ها... «مرخصی آمده بود و یک شبش را خواست پیش خواهرش بماند. بچه های من مریض شده بودند و سعید به جای استراحت در زحمت افتاد و تا صبح به بچه ها رسیدگی کرد. برایشان حریر بادام درست کرد، پاشویه کرد... هیچ‌وقت یادم نمی‌رود... با آن سن کمش مهربانی خاصی داشت»

برایم جالب بود بدانم سعید کجا جواز شهادتش را گرفت: «یک خاطره هم هست که هرگز یادم نمی‌رود. من آن زمان دبیرستان درس می‌خواندم. یک روز که سعید مرخصی بود، من در مدرسه ماندم. چرا که خبر شهادت شهید مصطفی یوسفیان را آورده بودند و ما برای دلداری خانواده‌اش آنجا بودیم. سعید دلواپس شده بود و از آنجا که غیرتی هم بود به من عتاب کرد که چرا انقدر دیر آمدی؟ برایش تعریف کردم که آقا مصطفی شهید شده و من پیش خانواده‌اش بودم... ناگهان بغض کرد و برگشت. تا ظهر رفت به گلزار شهدا و بر سر مزار کلی گریه کرد. نمی‌دانم چه عهد و پیمانی با شهدا بست که بعد از آن رفت و دیگر برنگشت... فقط از خدا می‌خواهم که شفاعت ما را ه بکند تا شاید ما هم عاقبت به خیر شویم...»

مصاحبه تمام شده اما من هنوز نشسته‌ام و فکر می‌کنم به سعید... به اینکه شاید اگر اینجا بود به مادرش چه می‌گفت؟ هر چقدر فکر می‌کنم تنها همین بیت به ذهنم می‌رسد: «مادر مرا ببخش اگر دیر آمدم/ یک مشت استخوان شدنم طول می کشید...»


انتهای پیام/
 

لینک سریع

#

تبلیغات