پایگاه خبری فانوس | خبری تحلیلی اجتماعی فرهنگی سیاسی | از چوپانی و کشاورزی تا کسب بزرگترین موفقیت انسانی

داستان عظمت و شکوه یک جوان دلاور روستایی

از چوپانی و کشاورزی تا کسب بزرگترین موفقیت انسانی

سرویس فرهنگی و هنری - بی‌گمان بالاترین مرتبه از حیات زندگی یک فرد، رسیدن به درجه‌ای از تعالی است که بتواند بر تمام وابستگی‌های دنیوی‌اش غلبه کند.

فانوس _ سروش ستایش : همیشه برای ما داستان موفقیت کسانی را تعریف کرده‌اند که در عین مشکلات و فقر و گرفتاری با تلاش و زحمت خودشان و سرمایه گزاری در یک شغل پولدار شدند و به نوایی رسیده‌اند. اما هیچ‌وقت از موفقیت کسانی نگفتیم که در عین تحمل بار سنگین مشکلات، با فدا کردن هرآنچه داشتند، به چنان درجه و مقام بزرگی پیدا کرده‌اند که به معراج الی الله رفتند و عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون شدند ...  

شهید عبدالعلی ثانی‌زاده در سال 1347 در شهرستان شوشتر در استان خوزستان به دنیا آمد. وی دارای هفت برادر است که تقریبا در همگی آنان، نشان و ردی از جنگ و دفاع مقدس را می‌توان دید. چهره مظلوم و سادگی و بی‌آلایشی آنان اولین چیزی است در نگاه اول نظرها را به خود جلب می‌کند. حسن یکی از برادران شهید از زندگی آن دوران برای فانوس چنین می‌گوید: «من تقریباً شانزده، هفده ساله بودم که عبدالعلی سرباز شد. ما دو سال اختلاف سنی داشتیم. در آن زمان به خاطر شرایط خاص کشور مردم شهرستان به خصوص خوزستان با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می‌کردیم. برادرم برای آن‌که از کمک به خانواده عقب نماند، به شغل شریف کشاورزی و دامداری مشغول بود.»

قاسم که برادر بزرگتر شهید عبدالعلی ثانی‌زاده است در ادامه صحبت برادرش می‌گوید: «من خودم هم جبهه بودم. دو سال در خط مقدم جنگیدم. البته ما بخاطر سکونت در خوزستان، جنگ در پوست و استخوانمان نفوذ کرده بود. همه جا برای دفاع رفته بودیم. خرمشهر، دزفول، سوسنگرد، آبادان... و جالب آنکه همه مردم، زن، مرد، نوجوان و حتی کودک، برای دفاع قد علم کرده بودند. به خاطر رهبر، و برای حفظ اسلام ازهیچ کاری دریغ نمی‌کنیم. من فکر می‌کنم اگر عبدالعلی الان زنده بود، حتما در سوریه کنار سربازان اسلام علیه داعش می‌جنگید.»

حسن: «ما یک قطعه زمین کوچکی داشتیم. هفت برادر بودیم که باهم در کار کشاورزی و دامداری بودیم و روزی‌مان از این راه بدست می‌آمد. تا این‌که نوبت به خدمت سربازی عبدالعلی رسید. زمانی که او از سربازی می‌آمد چوپانی می‌کرد و مراقب دام بود.»

 برای برشمردن فضیلت‌های برادر شهدیشان، در میان حرف یکدیگر می‌آمدند. خوش به حالشان که از خوبترین‌ها می‌گویند و از بهترین‌ها می‌شنوند: «با مردم خوش اخلاق بود و اهل رفاقت بود. بسیار آرام، ساکت و مؤدب بود و همیشه نماز اول وقت را فراموش نمی‌کرد. در برابر بزرگتر مطیع بود. هر چه می‌گفتن می‌گفت چشم. اینها از ویژگی‌های برجسته ایشان بود که او را عزیز می‌کرد. شاید باورتان نشود. ما حتی تا همین چند روز پیش هم امید داشتیم او را زنده ببینیم. تا آنکه خبر رسید استخوان‌های او را پیدا کرده‌اند و به زودی به کشور باز می‌گردد. بعد که ما کیف و مدارک و وسائل او را دیدیم یقین کردیم که او دیگر پیش خداست و ما هم دستمان از او کوتاه شد...»

بغض را در گلوی هر دو برادر می‌شد به وضوح حس کرد. آنها هم مثل بقیه دوستان عبدالعلی دلتنگش شده بودند...

قاسم: «اگر عبدالعلی امروز زنده بود حتما از همه ما می‌خواست تا با تمام وجود از تمامیت این کشور، نظام و انقلاب دفاع کنیم و در حفظ اسلام از هیچ تلاشی فروگذار نباشیم. اگر ما نباشیم، چه کسی می‌خواهد از وطن دفاع کند؟ این وظیفه شرعی ماست. اگر شهدا سینه سپر نمی‌کردند و خون نمی‌دادند، الان سپاه دشمن تا قلب تهران نفوذ کرده بود.»

حسن: «عبدالعلی افتخار ما و همشهریانش بود. الان هم از اینکه به خاک کشور برگشته با تمام وجود خوشحالیم و قلباً آرامش داریم. بالاخره سعادت زیادی می‌خواهد که کسی در این مسیر جانش را فدا کند.»

شهید والامقام "عبدالعلی ثانی زاده " فرزند عبدالحسین، در سال ۶۷ به جنگ اعزام و در درگیری تک دشمن ۶۷، منطقه عملیاتی زبیدات به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
 

انتهای پیام/

 

لینک سریع

#

تبلیغات