پایگاه اطلاع رسانی فانوس | علت نوین طلاق کشف شد/ یک روانشناس: سطح عالی سواد، موقعیت اجتماعی و شغلی برتر زنان به تهدید خانواده تبدیل شده است

پرونده ای گشوده در دادگاه خانواده

علت نوین طلاق کشف شد/ یک روانشناس: سطح عالی سواد، موقعیت اجتماعی و شغلی برتر زنان به تهدید خانواده تبدیل شده است

سرویس اجتماعی - هر 9 دقیقه یک طلاق در کشور ما ثبت می شود و فاصله ازدواج تا طلاق که در گذشته بین 7 تا 9 سال بود در سال های اخیر به 3 تا 5 سال رسیده است. بسیاری بر این باورند که بیکاری، اعتیاد، نارضایتی جنسی از مهم ترین علت های جدایی زوج های جوان است اما یک پدیده قابل تامل است : زنان تحصیلکرده با مدرک عالی، دارای شغل و موقعیت اجتماعی برتر که هم کفو خود را نمی یابند.

به گزارش فانوس، آمار زنان سرپرست خانوار در کشور به 2 میلیون و 700 هزار نفر رسیده است . خبرنگار اجتماعی فانوس به دادگاه خانواده رفته است و پدیده ای تازه  کشف کرده است . روایت ایران آقائی از راهروی دادگاه خانواده مفتح را بخوانید:

زن به دادگاه خانواده آمده است تا تقاضای طلاق بدهد. بهانه اش اعتیاد و بی پولی و نبود تفاهم و بدخلقی و ناسازگاری نیست. می گوید که شوهرش را دوست دارد. او نیز بارها به عشق به زن اذعان کرده است . اما دل زن آرام نیست . قرار ندارد. می گوید : سالها مجرد بودم و در آرزوی  اینکه کسی از در درآید تا من هم با داشتن تحصیلات عالی،  شغل خوب حتی خانه و ماشین،  دارای خانواده ای مستقل شوم.

تا حدود 37 سالگی هر خواستگاری را به بهانه همسطح نبودن تحصیلات یا موقعیت مالی و اجتماعی رد می کردم. خودم دکترا ی مدیریت داشتم. آرام آرام رشد کرده بودم و حالا در اداره مهمی در پایتخت، یک پست خوب دولتی داشتم با حقوقی که آرزوی خیلی ها بوده و هست. همین ها مانع از این بود که هر کسی را برای ازدواج انتخاب کنم. از نظر من باید حتما فردی را به عنوان همسر انتخاب می کردم که در همه موارد از خودم برتر باشد. اما خبری از چنین خواستگاری نبود.
زن که خودش را سروین معرفی می کند، ادامه می دهد: هر چه تحصیلاتم بالاتر می رفت و موقعیت شغلی ام بهتر می شد از تعداد خواستگارانم کمتر می شد. تاجایی که تقریبا در 6 یا 7 سال قبل از ازدواجم با وجود آن که از نظر ظاهر به نظر دختری جذاب،  مودب، خوش اخلاق و خوش تیپ می آمدم، اصلا خواستگاری نداشتم. خواهرهایم که  از من کوچک تر بودند ، شغل های معمولی داشتند و  به مدرک کارشناسی قناعت کرده بودند ، یکی بعد از دیگری در شهر خودمان یا تهران ازدواج کردند اما هیچ کس به خواستگاری من نمی آمد.
چشم هایش را می بندد. انگار به سال ها قبل بازگشته است. با صدایی که از ته گلویش برمی آید، می گوید: دلم می خواست ازدواج کنم و بچه دار شوم. از سفرهای تنهایی خسته بودم. دلم می خواست مادر شوم و همه رویاهایم برای تربیت فرزندانم را اجرایی کنم. فکر می کردم با آموخته ها و داشته هایم چه قدر می توانم مادر و همسر مناسبی باشم. ولی دریغ از یک نفر که به سراغم بیاید.
چشم  هایش را باز می کند. اشک حلقه زده به روی گونه هایش سرریز می شود. زیر لب می گوید: عارف همکارم بود. در بخش اداری سازمانی که من در بخش مدیریتی و ارشد، رییس گروه بودم ، یک کارمند ساده بود. یک روز به ایمیل شخصی  ام پیغامی فرستاد و خودش را از همکاران معرفی کرد که مرا دوست دارد اما جرات ابراز آن را ندارد چون فکر می کند که ما وصله هم نیستیم.
سروین ، صادقانه می گوید: خوشحال شدم . از ته دلم خوشحال شدم اما  غرور دخترانه اجازه نمی داد که این خوشحالی را ابراز کنم. او را تشویق کردم تا جرات پیدا کند و  کمی بیشتر برایم از خودش بگوید. کم کم این ارتباط ایمیلی ادامه پیدا کرد تا روزی که در بوستان گفتگو قرار ملاقاتی گذاشتیم.
سرش را پایین می اندازد و ادامه می دهد: قبل از آمدن عارف، بسیاری از همکارانم را مجسم می کردم که می توانند نگارنده آن نامه ها باشند و طرف مقابل من در آن گفتگوها که توانسته بود مرا به آخرین آرزویم برساند.  همه کارشناس های با مدرک لیسانس در اداره های مختلف زیر مجموعه ام را مجسم می کردم و در دل شجاعت این یکی را که از مدیر ارشدش خواستگاری کرده بود، تحسین می کردم اما ذهنم مرا یاری نمی کرد تا بتوانم حدس بزنم که او کیست.
وقتی عارف رسید، دهانم از تعجب باز ماند. او شاید تنها کسی بود که به علت افتادگی و اجتماعی نبودن( البته در حدی که من دوست داشتم )، فن بیان ناقص،بیش از حد منطقی و خشک بودن و سادگی تیپ ظاهری حتی اسمش هم به ذهنم خطور نکرده بود. همه اشتیاقم به یاس تبدیل شد .
سروین سکوت می کند. بعد با هیجان می گوید: اینها قضاوت اولیه من بود. اما عارف آن قدر ساده و صمیمی بود و آن قدر منطقی از علت خواستگاری اش از من حرف زد که مرا واداشت تا باز هم به او فکر کنم.
همه محاسباتم بعد از آن دیدار بر مبنای منطق بود . این که ممکن است این آخرین شانس من برای ازدواج باشد، این که من قدرت برتر خواهم بود و او را کنترل خواهم کرد. این که می توانم فرزند یا فرزندانی داشته باشم و رویای مادر شدن برایم محقق می شود. اما یک مانع وجود داشت . در اداره انگشت نما می شدم . هیچ کس باور نمی کرد مدیر خوش تیپ و به ظاهر همه چیز تمام اداره کل همسر یک کارمند دون پایه شده باشد، پس در  نهایت بی رحمی از عارف خواستم  که از  اداره استعفا بدهد و برود تا بتوانم به همسری او درآیم.
به گفته سروین مرد بیچاره تصمیم می گیرد در حالی که نیروی رسمی آن  اداره بزرگ و اسم و رسم دار بوده است، استعفا بدهد و از آن جا برود . مدت ها بیکاری را تحمل کند و نهایتا با معرفی سروین در یک شرکت خصوصی  استخدام شود. اما شرط های سروین پایانی نداشت. او شرط ادامه تحصیل را هم برای عارف گذاشت. مرد که می دانست راهی جز هم تراز شدن با همسرش ندارد ، پذیرفت و در همان سال در آزمون کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد شرکت کرد و اتفاقا قبول هم شد. وبالاخره وقتی آن دو پای سفره عقد نشستند که عارف دانشجوی ترم دوم کارشناسی ارشد بود.
سروین که به پهنای صورتش اشک می ریزد، ادامه می دهد: اما عارف فقط توانسته بود کمی  از نظر تحصیلی کاستی هایش – از نظر من – جبران کند .اصل ماجرا  از وقتی شروع شد که با هم در آپارتمان من زندگی را شروع کردیم. روزهای اول همه چیز خوب بود  اما کم کم افکاری مزاحم پدیدار شدند . در خلوت با خودم فکر می کردم  این چه مردی است که در خانه من ساکن شده است ، چرا حقوقش از من اینهمه کمتر  است ، چرا برای مسافرت های خارجی و داخلی باید من عمده هزینه ها را بپردازم، چرا ماشین من باید وسیله نقلیه مان باشد.. ... و این افکار اقتدار او را به عنوان مرد خانه در ذهن من می شکست .
زن می گوید: او منطقی بود . در هر مشاجره ای کوتاه می آمد . حق را به من  می داد . حتی بارها اعتراف کرد که من امتیازات بیشتری دارم اما او علاقه بیشتری به من دارد. هر چه او بیشتر کوتاه می آمد ، من بیشتر از او زده می شدم . انگار یادم رفته بود که قبل از ازدواج فقط به داشتن خانواده ای مستقل فکر می کردم .
در خلوت به خود می گفتم که اگر یک زن معمولی بودم، اگر تحصیلات عالی تا حد دکتری نداشتم، اگر عمرم را صرف عنوان و پست اداری و دولتی نکرده بودم حتما عارف همسر خوبی برایم بود ولی حالا تحمل این شرایط را نداشتم. او به نظرم کم و کاستی های بسیار داشت.
حالا یک دختر 4 ساله داریم. عارف عاشقانه هلما را دوست دارد و من پذیرفته ام که هلما را برای او بگذارم و از زندگی اش بگذرم. چون فکر می کنم مشاجرات غیر قابل کنترل ما درباره موضوعات تکراری هم سطح نبودن که در خانه مان تمامی ندارد، برای هلما آزاردهنده است. حالا تصمیم گرفته ام به لاک تنهایی خود بازگردم و خانم دکتر مدیر ارشد باقی بمانم تا همسری که ناخواسته مردی را و زندگی اش را و فرزندش را روزی هزار بار تا مرز نابودی احساسی، عاطفی و روانی می کشاند. تحمل او برایم سخت است چون عارف را در سطح خود نمی بیینم و تصمیم گرفته ام قید زندگی با او را بزنم .
سروین می گوید: گاهی موقعیت شغلی و تحصیلی و اجتماعی برای زنها در بافت سنتی فرهنگی که به ما تحمیل شده است، جز مانعی برای خوشبختی مان چیز دیگری نیست.
نمی دانم او چه قدر درست می گوید و چه قدر حرف هایش می تواند در زندگی بقیه دختران این سرزمین مصداق داشته باشد اما وقتی خلاصه زندگی اش را برای ندا مورنانی ، دکتر روانشناس می گویم در پاسخ می گوید: متاسفانه ما روند صنعتی و مدرن شدن را که بستر تحصیل و اشتغال زنان را فراهم می کند، در شرایطی طی کرده ایم که حتی تحصیلکرده هایمان تحت تسلط الگوهای ذهنی سنتی هستند. سروین در این قصه واقعی، درست است که رشد اجتماعی و تحصیلی داشته است  اما هنوز در باورهایش مرد سنتی را جستجو می کند که تنها نان آور خانه است و باید دستی فراتر از همه در همه امور مثل درآمد و تامین زندگی داشته باشد.
وی می افزاید: این تعارض، برای این زن همیشه دردسر ساز بوده است . چه در دوره تجرد که در انتظار خواستگاری بوده است و چه دوره تاهل که مردی که او را دوست داشته بنا به اجبار همین الگوی ذهنی ترک می کند.
مورنانی معتقد است: نبود مطالعه بومی شده در حوزه جامعه شناختی در کشور ما مانع از این است که چنین پدیده هایی را شناسایی کنیم و راهکاری مبتنی بر بستر تاریخی، فرهنگی واجتماعی کشور خودمان برایش بیابیم.
زنان ما از دهه 1370 به بعد ناگهان با رشد اجتماعی چشمگیر مواجه شدند . بیش از 60 درصد صندلی های دانشگاهی را در آن سال ها تصاحب کردند و چون خرگوش  های جسته از قفس به جهیدن ادامه دادند . متناسب با رشد تحصیلی، رشد اجتماعی و شغلی کردند و حالا پدیده زنان موفق تحصیلکرده نسبتا پولدار اما بی همسر در لایه سنی دهه سوم و چهارم زندگی کم کم به معضلی  اجتماعی تبدیل می شود.
مورنانی می افزاید: نیاز به همسر و  تشکیل خانواده، غریزی و فطری است اما این زنها کمتر جفت مناسب خود را می یابند پس یا تنهایی را بر می گزینند که خودش رهاورد اختلالی خواهد داشت یا مسیری تلخ مثل سروین را طی می کنند. هر چند که این نسخه قطعی نیست و حتما استثناهایی وجود دارد.
•    
 

 

 

لینک سریع

#

تبلیغات